تبليغاتX
فقط به خاطر تو

 کسان بسیاری که هستم ،

که هستیم ،

نمی توانم یکی را برگزینم.

آنان برای من ،

در پوشش جامه ها گم شده اند.

آنان به شهر دیگری کوچ کرده اند.


هنگامی که همه چیز گویا چنان است

که مرا ،

آدمی باهوش جلوه دهد ،

ابلهی که من او را در خود پنهان می دارم ،

زمام سخنم را به دست می گیرد ،

و دهانم را اشغال می کند.

در فرصتهای دیگر ،

میان مردم ممتاز ،

چرت می زنم.

و هنگامی که

خویشتن دلیرم را فرا می خوانم ،

ترسویی که هیچ نمی شناسمش ،

اسکلت حقیرم را

در پوشش هزاران محافظه کاری خرد، فرو می پیچد.

هنگامی که خانه ای شکوهمند به آتش کشیده می شود ،

به جای آتش نشانی که فرا می خوانم ،

آتش افروزی به صحنه می پرد

و او منم.

کار دیگری نمی توانم کرد.

چه کنم تا خود را باز شناسم؟

چگونه می توانم ،

پاره های خویشتنم را از نو به هم بپیوندم؟

همه کتابهایی که می خوانم ،

چهره قهرمانان خیره کننده

و همواره سرشار از اعتماد به نفس را ،

بزرگ می دارند.

از رشک به آنان می میرم.

و در فیلم ها ،

که گلوله ها در باد پرواز می کنند ،

در حسد گاو چرانان می مانم ،

نیز، حتی در ستایش اسبان.

اما چون هستی پر شورم را فرا می خوانم ،

همان خویشتن کاهل قدیمی پیش می آید.

چنین است که هرگز نمی دانم

من به راستی کیستم.

نه اینکه چند تنم ،

و نه اینکه که خواهیم شد؟

کاش می توانستم زندگی را به صدا در آورم

و خویشتن راستینم را فرا خوانم ،

من حقیقی.

چه اگر به راستی، به خویشتن راستینم نیازمند باشم ،

نباید بگذارم که از میان بروم.

هنگامی که می نویسم ،

در دوردست ها سیر می کنم.

و چون باز می گردم ،

پیش از آن عزیمت کرده ام.

می خواهم بدانم آیا همین چیزها

برای کسان دیگر نیز ،

چونان که برای من ،

روی می دهد؟

می خواهم بدانم

که آیا تمامی مردم نیز مانند منند؟

و به همین سا در نظر خود جلوه می کنند؟

هنگامی که این مسئله را

به تمامی دریافتم ،

بر آنم تا خود را در مورد همه چیز

چنان نیک آموزش دهم ،

که چون می کوشم مسائل خود را توضیح دهم ،

سخن بگویم از جغرافیا ،

نه از خود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط الهام | 

باز هم من

در جوار این روزها

حس ویرانی ام گرفته است

و مانده ام

این واژه های دست و پا شکسته را

به کدامین گناه

زبان گویای شعر خود کنم




باز هم

حس ویرانیم گرفته است

و در صفحه های خیالی ذهنم

فردای دور دستی ست

که من خود را در آن

آن گونه که دوست دارم می بینم

اما بی گمان

آن روزها

من اگر سرشار دانستن هم باشم

باز ویرانم

در سراشیبی این زمانه کج فهم

و اگر دوست بدارم

از اقبال بی شکیب \\\\\\\\\\\\\\\”عاشقان هر کجا\\\\\\\\\\\\\\\”

این رویداد آتش گونه

یا مرا در خود خواهد سوزاند

یا باتوجیهات مسموم مردمان روزگارم

از قبیل :وابستگی/ مقداری عادت

با چاشنی علاقه

و شاید اگر خیلی رحمم کنند

مخلوطی از عواطفی که مرا با موجودی وابسته سازد

هر چه که باشد

در قواره های من نیست

پس بار دیگر اندیشه می کنم

\\\\\\\\\\\\\\\”ویرانی\\\\\\\\\\\\\\\”چندان هم که می گویند بد نیست

پس بیا

بیا/ دو سه چند لحظه ای

مقابلم بنشین

من که راه دیگری برایم نمانده است

بیا بنشین ببینم می توانم

چون فروغ

نگاه خود را در نی نی چشمهای تو ویران سازم …

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:33  توسط الهام | 
 

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم این را پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت :

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت : دیروز خودم دیدم

مهران ُ پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد

 

. . . . . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶«
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´´´¶¶¶¶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 6:55  توسط الهام | 
 

***ماهواره ی ملی امید توسط ماهواره بر سفیر2 به فضا پرتاب شد و روزی 15 بار به دور زمین می چرخد.***

یکی از دوستان عزیزم خانم دهقان خواستند این جمله رو تو وبلاگ بذارم که البته این پیشرفت باعث افتخار همه ی ماست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:46  توسط الهام | 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال ها هست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

**دکتر حمید مصدق**

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:24  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:12  توسط الهام | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3:17  توسط الهام | 

 

در نگاهت میشود راحت خواند

که تو هر لحظه و روز غرق تمنا شده ای

  و دل کوچک تو

لحظه به لحظه  به یادش ابری است

 تو خودت را اسان

  به نگاه بی نگاهش دادی 

 و هم اکنون  که جایش خالی است 

شب و روز تنهایی 

 تو به یاد داشته باش 

 که خدایت بالاست 

 واگر بی او و بی خویش شوی

  او هنوز خویشتن است

 و حواست باشد

 که به هنگام شبانگاه  اگر گریه کنی 

 و بگویی که خورشید کجاست 

در تمام شب دل

  از بودن با ستاره ها محرومی...

خورشید کجاست؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:19  توسط الهام | 
 
لبانت آتش می کارد بر دستانم

 

و آدمک کنج اتاق چشمانش را می بندد

 

 تا شرم سرخ گونه هایم تنها برای تو باشد .

 
ثانیه ها را به تماشا می نشینم

 

ذره ذره آب می شوم در حجم کوچک ساعت ها .

 

حس می کنم بودنت را کنارم

 

خنده ام می گیرد

 

- مادرم شک می کند -

 

می بندم چشمانم را

 

پرچین می کنم ذهنم را

 

راه فراری نداری

 

دوباره خنده ام می گیرد

 

این بار مادرم نیز می خندد  !

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:50  توسط الهام | 

و مگو او وفا نداشت ...مرا ببخش  رفتم

 

بجز گریز برایم راهی نمانده بود

 

رفتم ...خود دیدی که ناتمام  رفتم

 

رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم

                                          

                                   تو خود می دانی که ناخواسته                                          

 

اینگونه بازیگر این بازی شدم

 

ای تنها ترین شعله ی وجودم

 

دلیل رفتنم وجود شعله ای غیر تو نیست

 

رفتم که بیش از این تو را رنج ندهم

 

 

~*~

 

خورشیدکم به دستت ساعتی بی عقربه ببند

 

که روز و شب با هم فرقی ندارند

 

روزگار به گند کشیده شده است

 

حالا خودت بگو

 

مگر فرقی هم می کند که ساعت چند باشد

 

تنها یادت بماند که

 

به ساعت بدونه عقربه ی دست من

 

** ساعت هنوز سه دقیقه مانده به همیشه است**

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 6:52  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به دوستای گلم ...از این که به وبلاگم اومدین ممنونم ...برا همتون ارزو ی موفقیت می کنم

نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
اردیبهشت 1387
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان